X
تبلیغات
من ؟
عروس مردگان
از آخرین پست عروس مردگان دو سالی میگذره ... با خودم فک میکردم که شاید دیگه هیچوقت من؟ رو به روز نکنم!

اما انگار زمان هم نمیتونه من رو بشناسه!

باز خودم ماندمو من ... من! ... من؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط يه مريم | 

در تاریکی شب زیر نور یکتا ماه نشسته بودم ... دلم از تنهایی ماه گرفت ، او درخشنده و زیبا بود ... از اندیشه هایم پرسیدم او که شاه شب است، پس چرا تنهاست؟ چرا از تنهاییش به خداوند شکایت نمیکند ؟ با لبخندی سرشار از یقین رو به ماه گفتم : شاید اگر طعم عشق را میدانستی حتما تا بیکران ضجه میزدی ... و نگاهم را به سنگفرش دوختم ... لحظه ای سکوت شب همه جا را فرا گرفت ! احساس کردم از ادعایم تمام وجودم میلرزد ،، سر بلند کردم                                    و پوز خند ماه را دیدم !

پوزخند ماه

بعض تمام وجودم را گرفت ... به داخل اطاقم رفتم ... روی تختم دراز کشیدم ... برای اولین بار! صدای شکستن غرورم را شنیدم ... از تنهایی خسته بودم ... چشمانم را آرام بر هم گذاشتم ... قطره اشکی از گوشه ی چشمانم سرازیر شد ... دستم را مشت کردم و به سینه ام کوبیدم و از خدا گله کنان عشقی را طلب کردم ... آرام آرام غرق در اشکها و رویاهایم شدم ...

چشمانم را در مقابل نور طلایی خورشید باز کردم ... اما حوصله ی بر خاستن را نداشتم ... درون مشتم جسمی را احساس کردم ! مشتم را گشودم و بذری کوچک و سبز را درون دستانم بدیدم ! مهر آن بذر کوچک بر دلم افتاد و با آغوش باز پذیرفتمش ! به داخل حیاط رفتم و بذر را درون خاک وجودم کاشتم ! هر روز و هر شب مواظبش بودم ... همیشه به موقع آب زلال و خنکی را نثار قدمهایش میکردم ... در سرما و گرما از ساقه های سبز و زیبایش مراقبت کردم ... --- تا بالاخره بزرگ شد ---

هر آنچه که احساس میکردم نیاز دارد برایش فراهم کردم ، همچون پدر و مادری که نوزاد خود را با محبتشان کیفور میکنند ...

مدت زیادی بگذشت ! هر روز با امید به دیدن حضورش در خاک وجودم چشمانم را به زندگی میگشودم !  

دیگر آنقدر بزرگ شده بود که همه ی خاک وجودم زیر سایه ی عشقش بود ! دگر من محتاج به نگاه او بودم !

محتاج به سایه ات هستم ...

گمان میکردم هیچ چیزی دیگر نمیتواند او را از من دور کند ! تا اینکه زمستان با تبرش موسیقی وداع را نواخت ...

بخاطر خودخواهی سرما ، روحش یخ زد و شاخه هایش شکست ! و تنها نماد خشک شده اش را برایم به یادگار گذاشت !

ومن هر شب در زیر پاهایش باز آب زلال و خنک میریختم تا شاید روحش به جسمش برگردد ... اما نفسهایش مغلوب سرنوشتی شده بود که حسادت زمستان برایش رقم زده بود ! 

دوستت دارم ...

من ماندمو پوزخندهای ماه ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط يه مريم | 

واسه تنهاییم به تو مدیونم ...

واسه اینکه از تو دورم به تو مدیونم

واسه کشتنه غرورم به تو مدیونم

تو که حرمتو شکستی پای عهدت ننشتی گرچه بازم تو نیازم لحظه هامو بد می بازم به تو مدیونم

واسه این چشای خیسم به تو مدیونم

اینکه از غم مینویسم به تو مدیونم

اینکه بی جونمو سردم اینکه بی روحمو زردم

پی آرامشی که بردیو من پیش میگردم به تو مدیونم

 

به تو مدیونم

به تو مدیونم

به تو مدیونم غرورمو شکستی عین شیشه

به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه

به تو مدیونم منو دادی به بی بها بهانه

به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم شکستی حرمت شبو منو ماه

به تو مدیونم کم آوردیو رفتی اول راه

به تو مدیونم  عزیزم واسه این حال مریضم اگه مثله برج سنگی جلوی چشات میریزم

به تو مدیونم

به تو مدیونم

به تو مدیونم

به تو مدیونم غرورمو شکستی عین شیشه

به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه

به تو مدیونم منو دادی به بی بها بهانه

به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونمو دینمو ادا میکنم حتما نشونت میدم چه رنجی داره هرچی کردی با من

واسه اینکه تو خجالت محبتات نمونم جونمم میدمو می بینی پای حرفمم می مونم ...

واسه اشکام به تو مدیونم ...

واسه آروزهای بر باد رفته ام به تو مدیونم ...

واسه شور و شوقی که اشک شد روی گونه هام به تو مدیونم ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط يه مريم | 

صدای قدمهای ثانیه ها از کنارم ، مرا بیاد صدای قدمهایش می انداخت ... گذر نسیم بهاری از کنار صورتم مرا بیاد نفسهای گرمش می انداخت ... همیشه در کنارم بود ... هر جا که من بود او هم بود ... انقدر جذابیت او زیاد بود که به کل من را به دست فراموشی سپرده بودم ...

نمی دانم ار کجا بگویم ! چشمهایم را باز کردم تا مثل همیشه پروانه ی زیبا و رنگارنگم را به دور خود ببینم ! اما انگار چشمهایم سو نداشت ... تنها چیزی که می دید هیچ بود ... کمی خوشحال شدم ، دیگر چشمانم نمی دید ! گمان کردم لحظات باقی عمرم برای همیشه در دستان اوست تا بتوانم قدم بردارم ... اما انگار چشمانم تنها میتوانست یک چیز را ببیند ! نمیدانم چطور تمام زندگی ام بر باد رفته بود ... خداوندا طوفان بلایت تمام هستی ام را به دست باد سپرده بود ... شمع وجودم خاموش شده بود و پروانه ام همسفر باد ... همه ی آرزوهایم زیر آواره خانه ی آرزوهایمان دفن شده بود و من هیچ نباید میگفتم ... تنها حق نگریستن و گریستن از آن من بود ...

طوفان بلا

او را به خدا سپردم بی آنکه بدانم چه گناهی مرا مستحق چنین بلایی کرده ...

با رفتن او ، من نیز حرفی برای گفتن نداشت ! عمری خود را در آغوش او پنهان کرده بود ! چطور میتوانست گرمای آغوش او را به سرمای باد دهد و هیچ نگوید ! او انقدر مواظب من بود که حتی نمیگذاشت سرمای بالهایش در هر بار چرخشش من را اذیت کند ! حال چطور میتوانست بدون او در سرما دوام بیاورد ... او حتی حق ضجه زدن را هم نداشت ... سرمای باد آرام آرام تمام وجود من را گرفت ...

دستهایم یخ کرد ... پاهایم از سرما لمس شد ... اشکهایم درونم یخ زد ... آه سردم در صدای زوزه ی باد گم شد ... آرام آرام قلب گرمم هم سرد شد !...

                                                             و نگاه سردم بهت زده تنها قدرت عشق را نگریست ...

نگاه سرد من به قدرت عشق ...

عشق تنها و تنها عشق در نگاهم گم شد ... همه در پشت سرم قدم بر میداشتند ... حال برای سپردنم به دست خاک کمی زود بود ... من هنوز کار نا تمامی دارم ... کمی دست نگه دارید ...

مرا به خاک نسپارید ... خداوندا کمی فرصت بر من بده ... حال زمان دفن من نیست ... خداوندا !

به دور و برم نگاه می انداختم ... دنبال او میگشتم ! حتما می آید ... صبر کنید او می آِید ... مرا در قبر تنگم گذاشتند بی آنکه فرصت یک نگاه کوچک از او را بر من دهند ...

قبر تنگ من ...

و من در زیر آواره جنون دفن شدم ... بی آنکه او به سراغم بیاید ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط يه مريم | 

قدمهایم بزرگ و بزرگ تر میشد ... سرعتم بیشتر و بیشتر ... مثکه واقعا پا به فرار گذاشته بودم ... کم کم سرعتم مرا به دویدن رساند ... با تمام وجودم می دویدم ... نفس کم آورده بودم ... گلویم میسوخت از سرمای هوا ... تا آنجا که قدرت داشتم تند می دویدم ...

رسیدم به یک جنگل ... درختان بلند و سر به فلک کشیده دور تا دورم را گرفته بودند ... صدای خرد شدن شاخه های نازک زیر پایم فضا را پر کرده بود ... صدای نفسهایم انگار بلند تر و تند تر از قبل شده بود ... صدای تپیدنه قلبم را میشنیدم ... انگار ترس تمام وجودم را گرفته بود ... در حالیکه به پشت سرم نیم نگاهی می انداختم سعی به دویدن کردم ... سرعتم را بیشتر کردم اما جنگل پایان نداشت ... هوا کم کم داشت تاریک و سرد تر میشد ... در حین دویدن شاخه ی کوچکی دلش برای خستگی ام سوخت و سد راهم شد - مرا به زمین انداخت اما خودش شکست ... با جیغ کوتاهی ازش تشکر کردم !! دمپایی ام پاره شد و پاهایم زخمی ... با ترس دورو برم را نگاه کردم سکوت تنها صدای حاضر بود ... شاخه ی کوچک نمیدانست که خستگی من به در شدنی نیست ! و هنوز ضربان قلبم به سرعت میزد ... از جایم بلند شدم و پا برهنه به دویدنم ادامه دادم ... شاخه های آویزان صورتم را نقاشی میکردند !! تمام بدنم کوفته شده بود ... آنقدر دویدم تا --

رسیدم به دریا ... کمی پاهایم آرام گرفتند در شنهای نرم لذت می بردند اما نمیدانستند که در این شن های نرم تکه شیشه ای مست پنهان است !! دیگر راه هم نمی توانستم بروم ... خود را به کنده درختی پوسیده رساندم ... پاهای زخمی ام را درون آب سرد دریا گذاشتم و سرما را به جان خریدم ... موهایم در هوای سرد میرقصیدند ... دریا پر تلاطم بود حتی او هم مرا نمیخواست ... اشکهایم یکی پس از دیگری سرازیر... قلبم داشت از جا کنده میشد ... طفلی شاخه ای که خودش را فدای خستگی ام کرد ...

تمام این مدت دویدم ... سرما را به گرمایم هدیه کردم ... پاهای زبان بسته ام را به خون کشیدم ... صورت زیبایم را پر از خطهای ماندگار کردم ... دله شاخه ی مهربانی را شکستم ... تا از عشق و خاطر تو فرار کنم ...

 اما باز عشق تو با من بود ...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط يه مريم | 

قطرات ریز بارون در هوا سرگردان بود . مه بسیار زیبایی فضا را پر کرده بود دورو برم پر بود از گلهای خوشبو که در میان سبزی علفها طراوتشان را به رخ میکشیدند و پروانه های رنگارنگ که به دورشان میچرخیدند ... درخشش گلها در میان فضای مه آلود بسیار شگفت انگیز بود ... حتی مه هم تو را دوست میداشت ... انگار فقط تو بودی با اینهمه نعمت از جانب پروردگارت ...

به راه خود ادامه دادم ... بدون توجه به مه ای که در روبرویم بود ... رفتم و از رفتنم لذت میبردم ... همه چیز مال من بود ... بوی خوش گلها ! سبزی علفها ! رنگارنگی پروانگان ! خنکی هوا ! دانه های ریز باران که مانند الماسی در هوا میدرخشیدند !

ورود اکسیژن را به ریه هایم احساس میکردم ... انگار قلبم قرمز و قرمز تر میشد ... هیچ ناراحتی در من وجود نداشت ... همه ی خوشبختی ها بودند که به من عشق می ورزیدند ...

صدای خنده هایم با صدای نسیم خنک خبر از خوشحالیه بسیار زیاد من میداد ... به راهم ادامه دادم بی آنکه حتی بخواهم فکری برای مه در روبرویم بکنم ... و ادامه دادم ...

ناگهان از دور نور قرمز رنگی چشمم را زد ... احساس ناراحتی در چشمم کردم ... اما فکر نمیکردم در دل این بهشت غمی برایم نهفته باشد ... با خود گفتم حتما هندوانه ای قرمز و شیرین برایم هدیه آورده اند ... کمی جلو تر رفتم ...

کاش نمی رفتم ! تابلوی ایست در وسط این بهشت مرا شگفت زده کرد ... خواستم فرار کنم و برگردم به عقب ولی وقتی پشتم را نگاه کردم جز بیابانی خشک و بی آب و علف چیزی نبود ! احساس کردم تمام وجودم را غم فرا گرفته اما حتی جرات اشک ریختن هم نداشتم ... چشمانم را بستم تا شاید وقتی باز میکنم دوباره در بهشت باشم ... اما ...

در مقابل تابلوی ایست زانو زدم و بر خدا شکایت کردم که چرا به من نگفت اگر شکرش را بجا نیاورم مرا از بهشت عشق بیرون میکند !

کاش خداوند تابلوی ایست دیگری در قلب من فرو کند تا بتوانم به راحتی در بیابان قدم بزنم !

بایست قلب کوچکم ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط يه مريم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
آرزوم بود جای این جوجه ی دوستداشتنی بودم ...
----------------
علت اینکه این وبلاگو زدم هیچوقت نفهمیدم !
همیشه نوشته هام سرشار از نا امیدی و تنهایی بود ... هیچ وقت معنا و مفهوم خاصی نداشته ... اما این آخرا انگار آروم تر شده بودم ... نا خودآگاه آخر نوشته هام بویی از امید میگرفت ! ولی الان اصلا مثل نوشته های آخرم نیستم ... اسفند87

نوشته های پیشین
آذر 1390
شهریور 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
پیوندها
زیر تیغ عشق
هفت قدم تا تو
خداي مريم
آرام ولی ساکت
خدایا عاشقان راباغم عشق آشنا کن
من- در انزوای اتاقی سیاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM